ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
علی مختار عبد العال القطان ، اهل مصر و 64 سال سن دارد. وی داستان خود را اینگونه نقل میکند :
در شب 27 رمضان سال 1417 هجری ، در مسجد النبی در مدینه بودم . توانستم در صف اول برای خود جایی بگیرم.قبل از نماز صبح تصمیم گرفتم وضویم را تجدید کنم و پس از بازگشتن دیدم یکی از شخصیتها صف اول نشسته است و ماموران نمی گذارند کسی از آن در وارد مسجد شود.
یکی از مامورین که چهره ی من برایش آشنا بود من را راه داد . توانستم در صف اول نماز صبح را بجای بیاورم و پس از نماز دیدم مبارک در حال خروج از مسجد است به او گفتم : ای رییس از خدا بترس و تقوای خدا را پیشه کن.مبارک زود آشفته شد و بسرعت با نگهبانانش از مسجد خارج شد.
پس از چند دقیقه چند مامور سعودی آمدند و من را به خارج از مسجد همراهی کردند و گفتند : اسلحه ات کجاست ، با تمسخر جواب دادم در جیبم ، و پس از تفتیش بجز عطر و مسواک و مقداری پول چیزی نیافتند.
مامور سعودی گفت : چرا این حرف را به مبارک زدی ؟ گفتم : در این مکان چیز طبیعی است و من کار خلاف شرع انجام ندادم. مامور جواب داد : ما را شرمنده کردی ، ولی ماموران مصری بعد از چند دقیقه میایند و تو را میبرند.
قطان در ادامه میگوید : من را سوار هواپیما کردند و به قاهره منتقل شدم.
پس از آن به مرکز امنیت ملی منتقل شدم و وزیر کشور وقت مصر خود برای بازجویی از من آمد و گفت چرا این سخن را گفتی ؟ گفتم : و چه اشکالی دارد اگر این حرف را هرکس از شما به رییس جمهور برای مصلحت کشور بگوید؟
در آن سالها میان گروه های اسلامی و دولت مصر درگیری هایی وجود داشت و بیشتر آنان دستگیر بودند.
قطان میگوید پس از آن من را به زندان منتقل کردند و خودشان میدانستند من هیچ جرمی را مرتکب نشده ام و چندین بار قرار شد آزاد شوم ولی دفتر ریاست جمهوری مانع از این کار میشد.
و سرانجام در سال 2007 پس از 15 سال حبس من را آزاد کردند.