همه چیز ازهمه جا

عکس و مطالب خوندنی ودیدنی

همه چیز ازهمه جا

عکس و مطالب خوندنی ودیدنی

گذر از داغ دیدگی


نخستین تجربه ی ما از فقدان از کجا برمی خیزد؟

برای زاده شدن، نوزاد باید بطن مادر را ترک کند، برای بالیدن و بزرگ شدن باید از شیر گرفته شود. به مدرسه رفتن و آموختن درباره ی جهان تنها وقتی امکان می یابد که کودک بتواند از والدینش جدا شود و جوان برای آن که زندگی مستقل خود را بنا نهد، باید خانواده را ترک کند. این فقدان ها بخشی از روند طبیعی رشد، بالیدن و بلوغ را در جوامع انسانی تشکیل می دهند.

وقتی درباره ی این مراحل می اندیشیم و به آن ها تنها از دیدگاه رشد و استقلال نگاه می کنیم، به سادگی جایگاه فقدان را در رشد و تغییر نادیده می گیریم. هیچ تغییری بدون فقدان صورت نمی پذیرد. برای بالغ شدن باید با دنیای شیرین کودکی وداع گفت و برای ازدواج با رهایی و آزادیِ تجرّد.
فقدان سبب می شود احساسات نیرومندی را تجربه کنیم. اما چرا؟ نوزادی را درنظر بگیرید که از خواب بیدار می شود، چشم باز می کند و مادر را در کنار خود نمی بیند. گریه می کند، گریه ای که مادر را از تنهایی و درماندگی نوزاد باخبر می سازد و سبب می شود به سوی او بشتابد. هرچه کودک کوچک تر باشد، زمان کم تری از تنهایی را می تواند تحمل کند. او با بزرگ تر شدن قادر می شود زمان بیش تری تنها بماند، زیرا به تدریج در می یابد که رفتن مادر موقتی است و او می تواند زمان کوتاه غیبت مادر را از سر بگذراند.
بدون آن که کودک بتواند از فقدان گذر کند، به بلوغ نخواهد رسید. این فقدان ها را فقدان های ضروری نامیده اند. والدین باید این فقدان ها را که از جدایی سرچشمه می گیرد، به جا آورند و کودک را با آرامش و اطمینان خاطر تسکین دهند. اگر والدین با آرامش کافی به این فقدان ها رسیدگی کنند، کودک آن ها را از سر خواهد گذراند و با گذشتن از هر فقدان، قدمی در جهت استقلال بر خواهد داشت. ما لزوماً این از دست دادن ها را به یاد نمی آوریم، اما خاطره ی آن ها در ذهن ما باقی می ماند و بخشی از حافظه ی ناخودآگاه ما را بنا می نهد.
به عبارت دیگر ما آن ها را فراموش نمی کنیم، بلکه آن ها جزئی از دنیای درونی ما می شوند. خاطره ی ناخودآگاه پشت سر گذاشتن این فقدان ها، حسی از توانایی و قدرتمندی درونی برای ما به ارمغان می آورد.
ما یاد گرفته ایم ک این از دست دادن ها را تاب آوریم. آموخته ایم که بر اثر فقدان نابود نمی شویم و به تدریج هم چنان که آگاهانه تر با فقدان رو به رو می شویم، این سرچشمه های درونی را بیش تر و بیش تر در خود می یابیم. پاسخ انسان در پدیده ی سوگ، به این تجربیات نخستین و چگونگی پیوند او با والدین باز می گردد.
مرگ مسئله ی زندگان است. مردگان هیچ مسئله ای ندارند. از میان تمام موجوداتی که بر روی زمین می میرند، فقط انسان است که مردن برای او مسئله است. آدمیان با حیوانات شریک تولد و جوانی و میانسالی و بیماری و مرگ اند. اما از میان تمامی موجودات زنده تنها آن ها هستند که می دانند خواهند مرد. فقط آن ها می توانند پایان خود را پیش بینی کنند و می دانند که این پایان در هر زمانی می تواند فرا رسد.
«تنهایی محتضران» ، نوربرت الیاس .
آیا سوگ می تواند دستاورد مثبتی داشته باشد؟

 

گرچه غریب به نظر می رسد، اما واقعیت این است که به قول سوگیال: «می توان حتی به نحوی اسرارآمیز برای رنج سپاس گزار بود. برای فرصتی که در بستر آن، تلاش و تغییر ممکن می شود. بدون تحمل رنج، انسان هرگز نمی تواند دریابد که در ژرفای رنج، گنجینه ای از شادی هست. زمانی که رنج می بریم، بیش از همیشه دریچه ی قلب مان را می گشاییم و در هنگام آسیب پذیری است که بزرگ ترین توانایی های ما آشکار می شود.»

یکی از ارمغان های سوگ، وقتی به دست می آید که فرد ترس از مرگ را از دست می دهد و پس از آن زندگی را بسیار متفاوت حس می کند. از آن جا که دیگر نیازی به انکار مرگ نیست و او می تواند بدون اضطراب و با آرامش از آن چه حتمی و غیرقابل اجتناب است، یعنی مرگ، سخن بگوید، احساس آزادی و رهایی او را در برمی گیرد. وقتی فرد دیگری از خانواده از این مرز گذشته و ما در هنگام مرگ او را ملاقات خواهیم کرد، چرا مرگ نباید آرامش بخش باشد؟

ارمغان دیگر سوگ توانایی تمرکز بر آن چیزی است که مهم و اساسی تلقی می شود و رهاکردن همه ی چیزهای بی اهمیت. جزئیاتی که پیش از این با اهمیت تلقی می شد، رنگ می بازد و فرد می تواند بر ارزش های واقعی و اهداف والای خود تمرکز کند، چون در برابر مرگ، چیزهای کوچک و پیش پا افتاده، دیگر آن قدر بزرگ به نظر نمی رسند.

ممکن است ما بیش از پیش به نیازهای عاطفی و جسمی خود آگاه شویم و به موازات این آگاهی و تلاش برای پرورش و رسیدگی به خود، نیازهای دیگران را نیز بهتر درک کنیم. ما دیگر نمی خواهیم وقت باقیمانده را برای چیزهای فرعی و جزئی هدر دهیم، چون زندگی ارزش تازه ای یافته است. این اعتقاد که ما نه تنها برای خودمان زندگی می کنیم بلکه، باید برای عزیز درگذشته ی خود نیز زندگی کنیم و بنابر این باید رسالتی را که برعهده ی ماست بجا آوریم، سبب می شود زندگی، عمق و غنای بیش تری پیدا کند. باید هر لحظه ی زندگی را ارزشمند بشمریم و وقت باقیمانده را به چیزهایی اختصاص دهیم که ارزش صرف وقت و انرژی را داشته باشند. چون فرصت کوتاه است و بازگشت ناپذیر.

و یا به رغم اختلاف نظر با دیگران، به دیدگاه ها و انتخاب های آن ها بیش تر احترام می گذاریم و کم تر درمورد دیگران به قضاوت می نشینیم. ما که هستیم که بگوییم دیگران چگونه باید زندگی کنند، از آن رو که آموخته ایم هیچ تضمینی وجود ندارد و برای برخی از بزرگ ترین پرسش های زندگی هیچ پاسخ قطعی و استواری در دست نیست.

ما ناملایمات جزئی زندگی را راحت تر می پذیریم. شکی نیست که اوضاع همیشه آن گونه که دوست داریم پیش نمی رود. ممکن است در ترافیک معطل شویم و یا سر یک قرار دیر برسیم، کلیدهای مان را گم کنیم و یا کسی ظرفی قیمتی را بشکند. در واقع چه طور می توانیم به خودمان اجازه دهیم حوادثی چنین کوچک ما را زیر و زبر کند، وقتی که ناملایمات بسیار بزرگ تری را تجربه کرده ایم.

به دنبال پذیرش، هم دردی نیز خواهد آمد. وقتی که اندوهی چنین سنگین را تجربه کرده ایم، درد و رنج دیگران را عمیق تر حس می کنیم و مشتاقیم به افرادی که نیاز به کمک ما دارند، یاری دهیم. همراهی و هم دلی با افراد داغ دیده برای ما آسان تر می شود. در واقع ما بهتر از دیگران می دانیم که چه چیزهایی می تواند به آن ها کمک کند و چه چیزهایی نمی تواند. در نهایت، سخت ترین و دردناک ترین چالش هایی که ما در جاده ی اندوه از سرگذرانده ایم، سبب می شود برخی از زواید و گوشه های بی حاصل وجودمان نرم تر و لطیف تر شود.

اما مهم ترین و بزرگ ترین ارمغان وقتی به دست می آید که دوباره شادمانی را بازمی یابیم. زیرا گر چه شگفت آور است، اما توان تجربه ی شادمانی، و بازگشت دوباره به زندگی و زیستن هر چه پر بارتر به میزان اندوهی که از سر گذرانده ایم بستگی دارد. به همین دلیل نیز تصاویر و نواهای جهان جلوه ی دیگری می یابد. موسیقی معنادارتر می شود و زیبایی اش عمیق ترین لایه های وجودمان را به ارتعاش درمی آورد.

واقعیتی که پیش از آن سیاه و سفید دیده می شد با رنگ های درخشان پیش چشمان ما جلوه گر می شود، با آگاهی و حساسیت بیش تری به لحظه های کوچک شادمانی نگاه می کنیم، کلمات مهرآمیز، فشردن صمیمانه ی یک دست و یا یک روز زیبای آفتابی ما را به وجد می آورد. ما از این تجربه یاد می گیریم که زندگی می تواند بسیار دردناک باشد و حوادث مصیبت بار برای ما و دیگران رخ می دهد. اما ما می دانیم که زنده مانده ایم و دوام آورده ایم. ما در حضور سوگ زندگی می کنیم و در عین حال می توانیم حداقل برای کسری از زمان شاد باشیم و به همین دلیل نه تنها لذت های ساده و کوچک زندگی را بیش تر ارج می نهیم، بلکه وقتی چیزی را به دست می آوریم، از آن بیش تر لذت می بریم و رضایت و خشنودی ما افزون تر می شود.
زنی از آن میان گفت:

پیامبر، با ما از شادی و اندوه گو و او پاسخ داد:

شادی شما، اندوه بی نقاب شماست و همان چاهی که از آن خنده های شما برمی خیزد اغلب با اشک های شما پر می شود و چه چیز دیگری می تواند باشد؟

اندوه هر چه عمیق تر بر وجود شما اثر بگذارد،
شادی بیش تری را در بر می گیرید.
«پیامبر»
جبران خلیل جبران


سوگ چیست؟ آیا پدیده ای طبیعی است؟ چه هنگامی رخ می دهد؟

 

سوگ مجموعه ای از احساسات، افکار و رفتارهایی است که وقتی فرد با فقدان و یا تهدید فقدان مواجه می شود، در درون او به جنبش درمی آید. سوگ، هم شامل پدیده های درونی است (افکار و احساسات) و هم پدیده های بیرونی را در بر می گیرد (رفتارهای مربوط به سوگ مانند گریه کردن، سیاه پوشیدن و...).

سوگ پدیده ای طبیعی است و در تمام جوامع انسانی وجود دارد، گرچه در میان فرهنگ های مختلف شکل متفاوتی دارد.

هر فردی به شیوه ی خاص خود سوگواری می کند و تنها یک راه ممکن و درست برای سوگواری وجود ندارد.

هر فقدانی در حقیقت فقدان های متعددی را در بر می گیرد. مثلاً وقتی پدر خانواده فوت می کند، خانواده ممکن است نان آور، تصمیم گیرنده ی نهایی و سرپرست خود را ازدست بدهد.

در جریان از سر گذراندن فقدانی که اکنون با آن رو به رو هستیم، فقدان های پیشین را نیز از سر می گذرانیم.

سوگ تنها محدود به یک فقدان واقعی نیست، وقتی تهدید به فقدان وجود دارد (مانند بیماری وخیم) هم با پدیده ی سوگ مواجه می شویم. سوگ گرچه مدتی زندگی عادی فرد را مختل می کند، اما یک واکنش سازگارانه و انطباقی تلقی می شود.

انکار فقدان در شروع سوگواری راهی است که بسیاری از افراد در پیش می گیرند تا موقتاً خود را از واقعیت بسیار دردناک فقدان دور نگه دارند و این می تواند واکنش طبیعی باشد، اما در روند سوگواری این انکار باید به پذیرش واقعیت بدل شود.

اگر گذارتان به آن جا افتاد، تقاضا دارم شتاب نکنید و لحظه ای چند در زیر آن ستاره بمانید. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر به سؤال ها جواب نمی داد، حدس بزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من چنین غمگین بمانم: زود به من بنویسید که او بازگشته است.

«شازده کوچولو» ، آنتوان دو سنت اگزوپری.

در سوگ، چه مراحلی را فرد باید از سر بگذراند؟

مرگ شناسان در این باره نظریات متفاوتی را ارائه داده اند که مرور آن ها خارج از اهداف این کتاب است. یکی از کاربردی ترین این نظریات که دیدگاهی پویا درمورد این پدیده دارد، توسط ویلیام وُردن مطرح شده است. او مفهوم سوگ را به عنوان یک روند فعال که در آن باید تکالیف ذهنی، روان شناختی، حسی و روحانی تکمیل شود، درنظر می گیرد. از دیدگاه او سوگواری و سازگاری با فقدان، روندی است که باید صورت پذیرد و اگر در زمان خود انجام نشود، این تکلیفِ ناتمام می تواند رشد و آینده ی زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد.
او برای این امر چهار تکلیف را برمی شمرد:

1- پذیرش واقعیت فقدان:

افراد واقعیت فقدان و پیامدهای آن را به شیوه ی متفاوتی می پذیرند. وقتی فرد داغ دیده با فقدان رو به رو می شود، گاهی نیاز دارد برای مدّت کوتاهی واقعیت را انکار و احساس کند که هیچ اتفاقی رخ نداده است. درعین حال برخی از افراد گرچه به صورت ذهنی وقایع فقدان را به خاطر می آورند، اما این یادآوری با واکنش های احساسی همراه نیست. گویی مغز واقعیت فاجعه آمیز را می داند، اما قلب هنوز آن را باور نکرده است. به همین دلیل ممکن است در ابتدا فرد به شیوه ای رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. وقتی که مرگی ناگهانی رخ داده است، خصوصاً اگر در مکان دور دستی اتفاق افتاده باشد، یا جسدی بر جا نمانده باشد، پذیرش این واقعیت بسیار سخت تر می شود. به هرحال فرد داغ دیده درنهایت باید بازگشت ناپذیر بودن فقدان را بپذیرد.

2- تجربه ی حسی سوگ:

روبه رو شدن با واقعیت سبب می شود فرد داغ دیده درد و اندوه فقدان را احساس کند و آن را بیرون بریزد. در این مرحله اغلب افراد درد جسمی را نیز تجربه می کنند. تمام این دردها برای از سر گذراندن سوگ باید تجربه شود. وقتی که فردی به صورت مداوم از روبه رو شدن با این درد خودداری کند، سوگواری معمولاً به درازا می کشد و ممکن است عارضه دار و بیمارگونه شود. به هرحال در بسیاری از جوامع، هنوز با یک انکار عظیم در مورد دردِ فقدان روبه رو هستیم، تا حدّی که گاه افراد به حال خود رها می شوند تا به تنهایی با این درد رو به رو شوند (این امر خصوصاً درمورد افراد تنها که از شبکه ی حمایتی خانواده و دوستان محروم هستند و یا در مورد مرگی که از نظر اجتماعی قابل پذیرش نیست مانند مرگ در اثر خودکشی، بیماری ایدز و یا سوءمصرف مواد مصداق دارد).
به هرحال فرد سوگوار باید دوباره و دوباره به این درد بپردازد و داستان رابطه ی ازدست رفته را بارها مرور کند. این مرور به معنای رو به رو شدن با کلّ طیف احساسات درونی اوست: اندوه، حسرت، دریغ، تلخی، خشم، آرزوهای ازدست رفته ای که هرگز بر آورده نخواهند شد، احساس گناه و از دست دادن عشق و محبت.
آگاهی فزاینده از این واقعیت درونی سبب می شود که تجربه ی گذشته دوباره ساماندهی شود و فرد با آینده، با تمام فقدان ها و دستاوردها و امکانات جدیدی که در پیش رو خواهد بود، روبه رو شود، داستان فقدان را بارها و بارها بگوید و در هر بار گفتن افکار و احساسات جدیدی را تجربه کند. این شیوه ی بیان مکرر داستان، درنهایت روایتی را خلق خواهد کرد که از آن چه غیر قابل تحمل، آشفته و بی معنا بوده، معنایی گر چه بسیار دردناک، پدید می آورد. تجربه ی این درد و تفکر درباره ی آن، سبب می شود او خود را فردی ببیند که با چالش های زندگی روبه رو می شود و صرفاً یک قربانی منفعل حوادث و فراز و نشیب های زندگی نیست.

3- سازگار شدن با دنیایی که فرد ازدست رفته در آن حضور ندارد:

در زندگیِ پس از فقدان، باید معنای جدید، خودانگاره ی نو و چشم انداز تازه ای از دنیا آفریده شود. خودانگاره ی فرد و نگاهی که دیگران به او دارند تغییر می یابد. هر فقدان و از دست دادنی در واقع فقدان های چندگانه و متفاوتی را در بر دارد. باید ببینیم فردی که از دست رفته چه نقشی در زندگی داشته، لازم است نقش های متفاوت او در جای خود شناخته شوند تا سازگاری با فقدان صورت پذیرد. شناختِ گام های آهسته و دردناک فرد در دنیایی که در قدم اول بدون عزیز از دست رفته کاملاً خالی و تهی به نظر می رسد، اهمیت بسیار دارد. در طول این دوران، فرد بارها و بارها با وقایع جدیدی رو به رو می شود که مجدداً فقدان را به او یادآوری می کند. فرد از خود می پرسد: چه چیزی تغییر کرده؟ من اکنون چه کسی هستم (بیوه، مادر فرزند ازدست داده و...)؟ نیازدارم چه چیزهایی یاد بگیرم؟ در مورد چه چیزهایی باید از دیگران کمک بگیرم؟ دیگران چگونه فقدان هایی که از سر گذرانده اند، سازگار شده اند؟ چه اهدافی برای آینده دارم؟

4- بازیابی پیوند با فرد از دست رفته و پیش بردن زندگی:

هر یک از ما روایت، داستان و تاریخچه ای داریم. تاریخی که نمی توانیم آن را بازنویسی کنیم. فقدان همیشه فقدان است. سوگ یک پایان تمام و کمال ندارد، بلکه به سادگی بخشی از زندگی ما می شود. ما هرگز به آن چه پیش از «سوگ» بوده ایم، باز نمی گردیم، اما می توانیم عمیق تر و با تجربه تر از گذشته باشیم. در حقیقت پیوند با فرد از دست رفته هم چنان باقی می ماند، اما به شکلی تغییر یافته، تا با واقعیت جدید زندگی ما هماهنگ شود. این بدان معناست که:
«با وجود این که تصویر او همیشه با من است و میراث و ارزش های مشترک مان را حفظ خواهم کرد، می دانم که او دیگر زنده نیست و در دنیای مادی حضور فیزیکی ندارد.»
جهان، خاتمه را دوست دارد، چیزی را که، چنان که می گویند بتوان از سر گذراند و به پایان آورد. به همین دلیل، همیشگی بودن فقدان برای ما مایه ی شگفتی بسیار است، این که دو دهه پس از واقعه، زمان هایی هست که چیزی در درون ما حضور مداوم یک غیاب را فریاد می زند.
آناکیندلن

چه باورهایی می تواند سوگواری را پیچیده کند؟

باورهای فرد می توانند روند سوگواری را پیچیده کنند. باورهایی مثل:
- «من می توانم این بار را به تنهایی به دوش بکشم و نیازی نیست با دیگران در مورد احساساتم و آن چه بر من نمی گذرد صحبت کنم.»
- «از آن جا که هیچ کس نمی تواند جای من باشد و درد مرا حس کند، پس کسی نیست که به من کمک کند.»
- «اندوه، خشم، ترس و دردِ من خود به خود و به مرور زمان از بین خواهد رفت.»
- «اگر در مورد این واقعه فکر نکنم، همه چیز به تدریج و بی آن که نیاز باشد کاری انجام دهم، درست خواهد شد.»

آیا زمان مشخصی برای به سر آمدن سوگ وجود دارد؟

هرکس به شیوه ی خود دوران داغ دیدگی را می گذراند. در این میان مقایسه ی فرد با دیگران بیهوده و خطاست. گرچه زمان های متفاوتی برای یافتن سوگ پیشنهاد شده است، اما از آن جا که عوامل متعددی در به سر آمدن این دوره تأثیر دارند، (میزان نزدیکی
ویلیام وُردن مفهوم سوگ را به عنوان یک روند فعال که در آن باید تکالیف ذهنی، روان شناختی، حسی و روحانی تکمیل شود، درنظر می گیرد. از دیدگاه او سوگواری و سازگاری با فقدان، روندی است که باید صورت پذیرد و اگر در زمان خود انجام نشود، این تکلیفِ ناتمام می تواند رشد و آینده ی زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد.
و صمیمیت با فرد از دست رفته، فقدان های پیشین، عوامل شخصیتی مانند وابستگی شدید، ناگهانی یا دلخراش بودن مرگ مانند خودکشی یا قتل، احساساتی که اغلب بیان نمی شوند مثل خشم و احساس گناه و...) محدوده ی زمانی مشخصی را نمی توان برای آن در نظر گرفت. برای مثال، برخی از درمان گرانی که در زمینه ی سوگ کار می کنند، معتقدند سوگِ از دست دادن فرزند پایان ناپذیر است و جنبه هایی از آن هرگز خاتمه نمی یابد.
اما به هرحال به عنوان یک قاعده ی کلّی در فرآیند طبیعی سوگواری، انتظار می رود به مرور زمان از شدّت رنج و اندوه فرد کاسته شود و پس از مدّتی که برای هر فردی متفاوت قلمداد می شود، بازمانده به زندگی عادی خود باز گردد.
برای مثال، مردی که همسرش را از دست داده، در هفته های اول هر بار که نام او را می شنود و یا تصویر او را می بیند، به شدّت متأثر می شود و اشک می ریزد اما به مرور زمان این واکنش ها کم تر می شود و در زمینه ی سیاه و سنگین اندوه، رگه های روشنی از خاطرات خوشایند و احساسات مثبت پدیدار می گردد. این خاطرات تلخ و شیرین در تمامی عمر فرد داغ دیده را همراهی می کند، گر چه به تدریج به موقعیت هایی خاص محدود می شود.
در شب تاریکی، در شب عمیقی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود، راه می رفتم، چون دو چشمی که به منزله ی چراغ آن بود، برای همیشه خاموش شده بود.
«بوف کور» ، صادق هدایت .

آیا زنان و مردان به یک شیوه سوگواری می کنند؟

در جامعه ی ما این پیام به مردان داده می شود که آن ها باید بتوانند حتی وخیم ترین موقعیت ها را به تنهایی مدیریت کنند. جامعه از آن ها انتظار ندارد گریه کنند و احساسات خود را نشان دهند، به همین دلیل آن ها اغلب درد خود را برای دیگران بیان نمی کنند و یا حتی در خلوت خود نیز به این درد نمی پردازند. اما در مورد زنان این گونه نیست، به آن ها اجازه ی گریه کردن می دهند. آن ها راحت تر می توانند احساسات مربوط به داغ دیدگی را بیان کنند.
به هرحال پیام هایی که در کودکی به افراد داده می شود، اهمیت بسیاری دارد. مردان اغلب تصور می کنند احساس اندوه یا ترس را نباید ابراز کرد. پیام هایی مانند «پسرهای بزرگ گریه نمی کنند»، «باید مثل مردها با موضوع روبه رو شوی» و یا «چرا مثل دخترها گریه و زاری می کنی» سبب می شود مردان کم تر بتوانند حتی در موقعیت های سخت احساس اندوه شان را بیان کنند.
به هرصورت این تفاوت به ویژه در مورد والدینی که فرزندشان را از دست داده اند، می تواند مسئله ساز باشد. مادران شدیدتر و طولانی تر به سوگواری می پردازند و قادرند احساسات خود را در حضور دیگران بیان کنند. بسیاری از پدران داغ دیده می گویند نمی دانند برای بهبودی حال همسرشان چه باید بکنند. این نقش (که باید عملاً کاری انجام دهند)، اغلب اوقات سبب می شود احساس درماندگی کنند. آن ها کلماتی جادویی در اختیار ندارند که حال همسرشان را به یک باره بهتر کند. شیوه ی مردانه ی از سرگذراندن داغ دیدگی ممکن است توسط همسر بدین گونه تعبیر شود: «او هیچ احساسی ندارد و چنان رفتار می کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.» این تفاوت گاه منجر به دوری، کناره گیری و حتی جدایی می شود. اما زنان به دنبال راه حل و کلمات جادویی نیستند.
زنان احساس می کنند همسرشان آن ها را به حال خود رها کرده و به حرف شان گوش نمی دهد. افرا داغ دیده اغلب نیاز دارند کسی به حرف شان گوش دهد، هرچند که بارها و بارها روایت سوگ را تکرار کنند. بیش ترِ زنان با داغ دیدگی خود به طور مستقیم رو به رو می شوند. درمقابل، بسیاری از مردان راه های دیگری را در پیش می گیرند. آن ها به غرق شدن در کار و یا فعالیت های دیگر (رسیدگی به امور خانه، تعمیرات و...) پناه می برند.
وقتی که زوج راه های متفاوتی را برای سوگواری در پیش گیرند، طبعاً زمان کم تری به سوگواری مشترک اختصاص می یابد. به عنوان مثال، زن ممکن است برای این که همسرش را ناراحت نکند، احساس خود را بروز ندهد و برای تسلی به اعضای خانواده ی خود، بستگان و یا دوستان روی آورد.

مراسم سوگواری از چه جنبه هایی اهمیت دارد؟

آداب و رسوم، تداوم ارتباط با گذشته را برقرار می کنند و زمینه ساز ثبات در زمان حال و راهنمایی برای آینده هستند. مراسم، دانش نسل های گذشته را انتقال می دهند و سبب می شوند نسل های آینده بتوانند بی آن که نیاز به تکرار وقایع دردناک داشته باشند، از آن ها درس بگیرند. از آن جا که مراسم سوگواری احساس ناتوانی و تسلیم بودن بی چون و چرا در مقابل حوادث را به احساس کنترل بدل می کنند و مشخص و قابل پیش بینی هستند، می توانند به سوگواری شکل دهند، در رهاکردن احساسات به ما کمک کنند و بدین شیوه اضطراب را کاهش دهند. با رنگ باختن سنت ها و جایگزینی تشریفات پر خرج به جای مراسم ساده ی معنادار، گاه این آداب و رسوم از هدف اصلی خود دور و حتی محملی می شوند برای اضطراب های جدید.
به هر حال مراسم کمک می کنند تا فرد داغ دیده واقعیت فقدان را بازشناسی کند و فضایی برای بیان سوگ داشته باشد. هم چنین افراد دیگر از فقدان پیش آمده با خبر شوند، با فرد از دست رفته خداحافظی کنند و احساسات نیرومندی را که هنگام رو به رو شدن با مرگ پدید می آید در فضایی قابل پذیرش بیان نمایند. این آداب به شیوه ای نمادین رابطه با فرد از دست رفته را نشان می دهند و هم گامی و یکپارچگی افراد و تمایل آنان برای کمک به یکدیگر در زمان های سخت را به معرض نمایش می گذارند. البته افراد می توانند، بسته به آن چه برای خودشان یا فردی که از دست داده اند معنادار تلقی می شود، مراسم متفاوتی برای خود خلق کنند. مثلاً وقتی شروع کردنِ روز برای فرد سوگوار بسیار سخت است، می تواند با روشن کردن شمع یا اختصاص دادن مکانی از خانه به فرد از دست رفته، به تن کردن لباس او یا آویختن زیورآلات او، دقایقی چند در سکوت و آرامش در مقابل عکس یا متعلّقات او بنشیند، و سپس کارهای روزمره ی خود را آغاز کند.
اصولاً مراسم در تغییرات و شرایط سخت به ما کمک می کنند. برای ما کلمات خاص و مناسک ویژه ای به ارمغان می آورند که برای همه ی افراد شریک در آن آیین، ارزش والایی دارند. به ما کمک می کنند مراتب سپاس گزاری خود را به فرد از دست رفته بیان کنیم، با او وداع گوییم و به دنیای زنده و پویا باز گردیم.
شازده کوچولو پرسید: «آیین» چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت های دیگر تفاوت پیدا کند.
«شازده کوچولو» ، آنتوان دو سنت اگزوپری.

احساس خشم در روند سوگ از کجا بر می خیزد؟

خشم بخشی طبیعی از روند داغ دیدگی است. این حس اغلب هم توسط افراد انکار می شود و هم از سوی جامعه. ترس از احساس خشم سبب می شود آن را سرکوب کنیم و همین حس های سرکوب شده است که گاه روند سوگ را پیچیده می کند و آن را به سوگی بیمارگونه بدل می سازد. اما این خشم از کجا برمی خیزد؟

زمانی که با ناکامی روبه رو می شویم و نمی توانیم به آن چه می خواهیم برسیم و زمانی که تسلّط خود را بر دنیای پیرامون مان از دست داده ایم، خشمگین می شویم. مرگ پدیده ای است مطلقاً خارج از کنترل ما، از دست دادن کسی که دوستش داریم اوج ناکامی است و در چنین شرایطی خشم طبیعی است.

وقتی آن که دوستش داریم ما را رها می کند، احساس خشم در درون ما شعله ور می شود، همان گونه که کودک از رفتن مادر، گرچه موقتی و کوتاه مدّت، خشمگین می شود. مشکل این جاست که احساس خشم نسبت به کسی که دوستش داریم برای ما غیرقابل قبول است. خشم نسبت به آن که ازدست رفته و دیگر راهی برای ابراز کردن این حس به او وجود ندارد، پذیرفتنی نیست.

منطق ما می گوید نباید نسبت به کسی که احتمالاً (به جز در مواردی مانند خودکشی، سوءمصرف مواد و...) دوست داشته زندگی کند و مسئول مرگ خود نیست، خشم داشته باشیم.

به هرحال نمی توان رابطه ی نزدیکی را تصور کرد که احساس خشم هرگز در آن تجربه نشود. چنین دلایلی سبب می شوند که نتوانیم این حس را به صورت خودآگاه در درون مان تجربه کنیم، از این رو افراد دیگر (مانند پزشک، پرستار، مراقبین و یا اعضای خانواده) هدف خشم ما قرار می گیرند. برای این که احساس خشم نسبت به افراد دیگر، قابل قبول تر از داشتن خشم نسبت به فرد از دست رفته ای است که ما را ترک کرده و برای همیشه تنهای مان گذاشته.

گاهی این حس بدین دلیل پر رنگ تر می شود که ما تصور می کنیم او به اندازه ی کافی از خود مراقبت نمی کرده (در مواردی مانند عدم رعایت درمان های دارویی و یا رژیم غذایی در بیماری هایی مانند دیابت و فشار خون بالا و یا سرطان بر اثر سیگار کشیدن و...) و از این خشمگین هستیم که اگر او به فکر خودش نبوده، لااقل باید به سرنوشت ما که همسر یا فرزند او هستیم اهمیت می داده و از خود بیش تر مراقبت می کرده است.

گاهی این احساس خشم واژگونه می شود و به ایده آل و آرمانی نمودن فرد از دست رفته می انجامد. به عنوان مثال، زنی که هرگز از زندگی زناشویی اش راضی نبوده، برای این که با احساس خشم نسبت به همسر درگذشته اش- که دیگر نمی تواند خشمی نسبت به او ابراز کند- روبه رو نشود، او را مهربان ترین و دلسوزترین شوهر دنیا می نامد.

گاهی خشم های فروخورده و احساسات ابراز نشده، روند سوگ را پیچیده می کند. وقتی که فرد خشم را به صورت خودآگاه حس کند، این تجربه ی حسی به احساس گناه منجر می شود.

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

اگر تند بادی برآید ز کنج ... به خاک افکنده نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر ... هنرمند گوییمش ار بی هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست ... ز مرگ این همه بانگ و فریاد چیست
(شاهنامه - رستم و سهراب)

آیا احساس گناه در روند داغ دیدگی طبیعی است؟

احساس گناه نیز مانند خشم بخش طبیعی و قابل پیش بینی روند داغ دیدگی است. احساس گناه در اصل از تمام و کمال نبودن روابط انسانی برمی خیزد. هیچ عشق و رابطه ی عمیقی نیست که در آن خشم تجربه نشود و این خشم می تواند به احساس گناه بینجامد. این حس به ندرت از خطا و تقصیری واقعی برمی خیزد. در اغلب موارد این احساس برخاسته از «باید» و «ای کاش»هاست:
باید بیش تر به او سر می زدم.
باید زودتر به اورژانس زنگ می زدم.
کاش نظر پزشک دیگری را هم جویا می شدیم.
کاش آن روز نمی گذاشتم از خانه بیرون برود و...
احساس گناه به ویژه در مرگ ناشی از غفلت یا کوتاهی در مراقبت و خودکشی شدیدتر است.
گاه این احساس گناه براساس هیچ «ای کاش» و «باید»ی نیست.
«من مقصرم، چون من زنده ام و او دیگر نیست». این حس خصوصاً در بازماندگان بلایای طبیعی مانند زلزله، سیل و... بسیار بارز است.
والدینی که فرزندشان را از دست داده اند، به ویژه اگر فرزند خردسال بوده و توانایی مراقبت از خود را نداشته، احساس گناه و تقصیر شدیدی را تجربه می کنند: «اگر از او بهتر مراقبت می کردم، این اتفاق نمی افتاد.»
در مواردی که رابطه همیشه با احساسی دوگانه همراه بوده (عشق و خشم توأم)، این حس بسیار بارز است. فرد ممکن است بارها و بارها درگیری ها و یا نامهربانی هایی را که نسبت به فرد ازدست رفته داشته، مرور کند. فراموش نکنیم که احساس گناه در مراحل اولیه ی سوگ کارکرد دارد. در دنیای آشفته ای که پس از مرگ عزیز از دست رفته با آن روبه رو هستیم، احساس گناه کمک می کند تا در میان آن همه آشفتگی نکته ای پیدا کنیم. کاری که باید انجام می شده و چون انجام نشده سبب مرگ گشته، گویی ذهن ما نمی تواند بپذیرد که مرگ در نهایت پدیده ای است بی دلیل و خارج از کنترل انسان. برای پرهیز از مواجهه با این واقعیت و انکار خارج از کنترل بودن مرگ که تمامی معادلات منطقی ما را بر هم می زند، احساس گناه خلق می شود تا به طور موقت و پیش از آن که معنایی در این واقعه بیابیم، دنیای پیرامون ما را نظم ببخشد، هرچند که غیر واقعی و خیالی باشد.
احساس دیگری که با احساس گناه پیوندی ویژه دارد، حس سرافکندگی و شرمساری است. این حس در مورد مرگ هایی که جامعه آن ها را نمی پذیرد، مانند مرگ بر اثر خودکشی، سوءمصرف مواد، ایدز و... چشمگیر است. حس خجالت و سرافکندگی سبب می شود بازماندگان در را به روی خود ببندند و با دیگران درمورد داغ دیدگی و احساسات شان صحبت نکنند، درنتیجه از حمایت فامیل، دوستان و جامعه که در پدیده ی سوگ بسیار کمک کننده تلقی می شود، محروم گردند. در چنین مواردی نیز روند داغ دیدگی ممکن است پیچیده و بیمار گونه شود.

آیا تجربیات توهم گونه در سوگ نیاز به درمان دارد؟

باور نداشتن و انکار فقدان می تواند به شکلی توهم گونه ظاهر شود. در مراحل ابتدایی سوگ، فرد ممکن است عزیز از دست رفته را ببیند، صدایش را بشنود و یا احساس کند او در محیط پیرامونش «حضور» دارد. این تجربیات غیرعادی تلقی نمی شود، به مرور زمان کاهش می یابد و در هر حال فرد از «غیرواقعی و توهمی» بودن آن ها آگاهی دارد.
این تجربیات تنها درصورتی که برای مدّتی طولانی بعد از فوت و به صورت مستمر و مداوم وجود داشته باشد و شخص از «غیرواقعی» بودن آن آگاه نباشد، غیرعادی تلقی شده و مراجعه به روان پزشک و مداخلات درمانی ضروری خواهد بود.
من نمرده ام، منزل عوض کرده ام، در تو که مرا می بینی و بر من اشک می ریزی، زنده می مانم. معشوقه به قالب روح عاشق درمی آید.
«میکل آنژ»، «برگرفته از ژان کریستف»، رومن رولان .

در چه مواردی نیاز به مداخله ی درمانی وجود دارد؟

در صورتی که فرد افکار خودکشی داشته باشد و یا قصد صدمه زدن به دیگران در کار باشد، و در موارد زیر نیاز به مداخله ی درمانی وجود دارد:

- خشم و پرخاشگری بسیار شدید.
- احساس گناه بسیار عمیقی که به تدریج کاهش نیابد.
- اضطراب بسیار شدید و ناتوان کننده درباره ی سلامتی و امنیت خود و وابستگان، و مشغولیت ذهنی مداوم با مرگ احتمالی خود یا خویشان و نزدیکان.
- اضطراب بسیار زیاد در مورد کارهای روزمره و کاهش شدید عملکرد.
- ناتوانی عمیق در ابراز هر گونه احساس در رابطه با سوگ.
- خودداری از صحبت در مورد فقدان و پرهیز از هر نشانه ای که به گونه ای با مرگ در ارتباط باشد.
- نگهداری تمام و کمال وسایل فرد از دست رفته (مانند این که اتاقش کاملاً به شکل گذشته و بدون هیچ گونه تغییری حفظ شود).
- از دسترس دور نمودن کلیه ی متعلّقات فرد به صورت فوری و بلافاصله پس از واقعه.
- اختلال بارز و شدید و در خواب و اشتها که به تدریج کاهش نیابد.
- تغییر ناگهانی و عمیق در شیوه ی زندگی (ترک تحصیل، طلاق، تغییر شغل و...).

درصورت رو به رو شدن با این موارد، ممکن است با یک سوگواری پیچیده و یا طولانی رو به رو باشیم و مداخله ی درمانی ضرورت یابد. گرچه اغلب این علایم در هفته ها و ماه های اول طبیعی قلمداد می شود، به مرور زمان کاهش می یابد و به درمان نیاز ندارد (به جز در موارد خودکشی و آسیب رساندن به خود یا دیگری که در هر زمانی اورژانس تلقی می شود و نیاز به مراجعه ی فوری به روان پزشک دارد)، اما در صورتی که این علایم سیر نزولی نداشته باشد، در یک مقطع ثابت بماند و یا حتی شدیدتر شود، از علایم خطر به شمار می رود و نیازمند مداخله ی درمانی است.
دلم می خواست گوری باشم که در آن می بایست تو را دفن کنند، تا تو را برای همیشه میان بازوانم می داشتم.
از سروده های محلّی اسپانیا، «ژان کریستف»، رومن رولان .

در چه مواردی احتمال سوگ بیمارگونه بیش تر است؟

موارد زیر می توانند در پدید آمدن سوگ بیمارگونه تأثیرگذار باشند:

- مرگ ناگهانی و غیرمنتظره.
- خودکشی، قتل و مرگ بر اثر اقدام خشونت آمیز.
- ازدست دادن چند تن از نزدیکان در یک زمان.
- مرگ بر اثر حوادث و بلایای طبیعی.
- ازدست دادن والدین در دوران کودکی.
- مرگی که قابل پیش گیری تلقی شود.
- فرد بازمانده شاهد قتل و خشونت باشد.
- جسد یا نشانه ای از فرد ازدست رفته موجود نباشد.
- فرد داغ دیده تا مدّتی از مرگ باخبر نشده باشد و فرصت حضور در مراسم را نیابد.
- فرد به نحوی در مرگ نقش داشته باشد.
- مرگ بر اثر عواملی باشد که از نظر اجتماع قابل پذیرش نیست، مانند ایدز، سوءمصرف مواد، خودکشی.
- فرد بازمانده به لحاظ شخصیتی بسیار وابسته باشد.
- فرد دچار ناتوانی شدید در ابراز احساسات باشد.
- سابقه ی فقدان بیمارگونه وجود داشته باشد.

درمورد سوگ کودکان چه باید کرد؟

در حالت عادی، حمایت خانواده ی کودک برای از سر گذراندن سوگ کافی است. البته باید توجه داشت که در اغلب موارد خانواده نیز درگیر سوگواری بوده و ممکن است در این میان احساسات کودک به سادگی فراموش شود. با این حال والدین و مراقبین کودک باید بدانند:

- کودکان احساساتی را که در اطراف شان موج می زند، به خوبی درک می کنند.
- به رفتارها و پیام های غیرکلامی توجه می کنند و پاسخ می دهند.
- صحبت های اطرافیان را می شنوند و اگر از شنیدن آن منع شوند، راه های پنهانی برای گوش دادن به آن ها پیدا می کنند.
- سؤالات زیادی می پرسند، این پرسش ها گاه صریح و مستقیم است و گاه به صورت نمادین بیان می شود.

والدین اغلب مواقع تحت فشار نزدیکان و آشنایان، کودکان را از واقعیت دور نگه می دارند. برای مثال، کودکی تصمیم گرفته در مراسم تشییع جنازه حضور داشته باشد، اما دیگران با این تصمیم مخالفت می کنند. باید به کودکان اجازه دهیم با خانواده در گذراندن فقدان همراه شوند. در این دوران آن ها به یک رابطه ی پایدار نیاز دارند؛ حضور پدر، مادر یا فردی که در کنارش آرامش داشته باشند، و نیز حفظ زندگی عادی و روزمره ی آن ها تا حدّ امکان ضروری است. باید به زبان ساده و در حدّ فهم و درک آنان به آن ها توضیح بدهیم و اصطلاحات پزشکی مانند سکته، سرطان و... را تا اندازه ای که سبب پیچیده تر شدن موضوع نشود، برای شان شرح دهیم. به هر حال آن ها به اطلاعات نیاز دارند و باید با صداقت و وضوح به پرسش های آنان پاسخ داد. اگر پاسخ های ما قابل قبول نباشد، ممکن است فکر کنند صحبت کردن درباره ی مرگ و احساساتی که تجربه می کنند، قابل پذیرش نیست. پس پرسش های آنان را باید پاسخ بگوییم، احساس شان را درک کنیم و اجازه دهیم آن را ابراز کنند.
بچه ها در این دوران به اطمینان بخشیدن از سوی بزرگ ترها نیاز دارند. بازگشت به زندگی روزمره ی پیشین درصورت امکان و یا ترتیب دادن یک نظم یا روال جدید به آن ها احساس امنیت می دهد.
به بچه ها باید اجازه داد مانند
والدینی که فرزندشان را از دست داده اند، به ویژه اگر فرزند خردسال بوده و توانایی مراقبت از خود را نداشته، احساس گناه و تقصیر شدیدی را تجربه می کنند: «اگر از او بهتر مراقبت می کردم، این اتفاق نمی افتاد.»
یک کودک سوگواری کنند. پیام هایی ازقبیل «پسرهای بزرگ گریه نمی کنند» و... سبب می شود کودک احساس غم و اندوه را با ضعف و آسیب پذیری ارتباط دهد.
به هرحال کودکان باید در مراسم شرکت کنند و روند سوگواری را همراه خانواده بگذرانند. باید به حرف های آن ها گوش بدهیم و نشان دهیم احساسات شان هرچه باشد قابل پذیرش است و می توانند بدون ترس و واهمه، آن چه در دل دارند را بیان کنند. اگر تصور می کنند آن ها مسئول مرگ و یا بیماری هستند، باید به آنان اطمینان بدهیم که این گونه نیست.
باید کودکان را تشویق کنیم که در مراسم خاک سپاری و مجالس ختم شرکت کنند. مگر در صورتی که کودک مصرانه با حضور در مراسم مخالفت کند و پس از توضیح و تشویق نیز بر این تصمیم باقی بماند. در هرحال باید به تصمیم و انتخاب کودک احترام گذاشت. دیدن مزارهای دیگر به کودک نشان می دهد که مرگ نه تنها اتفاق افتاده، بلکه برای خانواده های دیگر نیز رخ داده است. جهان شمول بودن مرگ، کودک را از این فکر که این رویداد مختص او و خانواده ی اوست، رها می کند.
طبعاً همراهی یک فرد بزرگسال در این مراسم به کودک اطمینان خواهد داد که تنها نمی ماند و به حال خود رها نمی شود.
باید زمان خاصی را به کودک اختصاص دهیم، زمانی که بتواند در مورد فرد از دست رفته صحبت کند. نقاشی، نوشتن نامه و بازی نیز می تواند مفید باشد.
والدین و سرپرستان کودک نباید اجازه دهند افراد دیگر در شیوه ی سوگواری کودک مداخله کنند و مانع از گریه کردن یا شرکت او در مراسم شوند.
بچه ها به ویژه درمورد مسائل مالی خانواده (خصوصاً درصورت فوت پدر یا نان آور خانواده) نگران هستند. باید به آن ها اجازه دهیم این نگرانی ها را بازگو کنند و مطمئن باشند که خانواده کماکان نیازهای ضروری آنان را برآورده خواهد کرد.
والدین و بزرگ ترها باید این پیام را به کودک بدهند که ما غمگین هستیم، چون فرد عزیزی را از دست داده ایم و گریه و زاری، احساس غم و اندوه، خشم و گناه و... در این موقعیت، قابل قبول و پذیرفته شده است.
به یاد داشته باشیم که روند سوگواری کودکان مداوم نیست. ممکن است دقایقی پس از گریه کردن به بازی مشغول شوند و یا به گونه ای رفتار کنند که انگار اتفاقی نیفتاده، اما روزهای بعد دوباره به سوگواری بپردازند.
کودکانی هستند که مرگ را به خوبی می شناسند، فراتر از آن چه بزرگسالان درباره ی مرگ می دانند، این کودکان داناترین آموزگاران اند.
الیزابت کوبلرراس

پس از مرگ فرزند، دنیای والدین چگونه زیر و رو می شود؟

سخت ترین و دردناک ترین تجربه ی داغ دیدگی مرگ فرزند است. مرگ فرزند فقدانی چند جانبه است. والدین نه تنها ارتباط منحصر به فرد و یگانه ی خود را با فرزند دلبندشان از دست می دهند، بلکه بخشی از وجود خود که در وجود فرزند جلوه گر می شود را نیز از دست می دهند. آینده ای که قرار بوده با فرزندشان خلق کنند، آرزوی جاودانگی ای که در فرزندشان و نسل های بعدی متبلور می شود با مرگ او از دست می رود. با مرگ فرزند این تصور نادرست که فرد می تواند بر زندگی خود و خانواده ی خود کنترل و تسلّط کامل داشته باشد، نیز از دست می رود.
ساختار خانواده پس از این واقعه تغییر می کند. نقش هایی که فرزندِ در گذشته داشته به فرزندان دیگر منتقل می شود و رابطه با دیگر فرزندان برای همیشه تغییر می کند. والدین داغ دیده همیشه با این وحشت روبه رو هستند که این واقعه ی دردناک ممکن است دوباره اتفاق بیفتد.
والدینی که تنها فرزند و یا تمام فرزندان خود را از دست داده اند، با بحران عمیق تری رو به رو می شوند، آن ها نقش خود به عنوان پدر یا مادر را نیز از دست می دهند، دیگر هیچ کس آن ها را پدر یا مادر صدا نخواهد زد. شجره نامه ی خانواده در این جا به پایان می رسد. دیگر امکان ندارد آن چه را که برایش تلاش کرده اند و محصول زندگی آن هاست به فرزندشان واگذار کنند. در دوران پیری هیچ کس نیست که به آن ها رسیدگی کند.
به ویژه درمورد مرگ کودکان کوچک تر، والدین با احساس گناه شدیدی روبه رو می شوند. آن ها تصوّر می کنند نتوانسته اند به اندازه ی کافی از کودک خود مراقبت کنند و وظایف خود را به جا آورند. در مورد مرگ بر اثر خودکشی نیز این احساس گناه شدید و عمیق وجود دارد.
مرگ برای انسان ها در هر سنی رخ می دهد. در این زمینه، زندگی لزوماً بر پایه ی قواعد و قوانین مشخصی استوار نیست. تصور ما این است که فرزندان پس از والدین زنده می مانند و میراث آن ها را نسل به نسل منتقل می سازند، اما مرگ فرزند خلاف این قاعده ی کلی است.
روی این اصل والدین پس از مرگ فرزند با دنیای به هم ریخته آشفته و وارونه ای روبه رو می شوند. مانند هر داغ دیدگی دیگر، بیان اندوه در این جا نیز مهم ترین مسئله است. والدین باید بتوانند بی آن که احساس کنند دیگران از آن ها کناره گیری می کنند، داستان سوگ خود را بیان کنند.
بدون گوشی برای شنیدن و دلی برای هم دردی، والدین داغ دیده به سمت انکار واقعه ی پیش آمده خواهند رفت، گویی فرزند آنان هرگز زندگی نکرده، مرگ رخ نداده و درد آن ها غیر واقعی است.
مسئله ی دیگر این است که والدین باید بپذیرند هرکس به شیوه ی خود سوگواری می کند و به رغم تفاوت هایی که در شیوه ی سوگواری آن ها وجود دارد، لازم است راه هایی را برای حمایت از یکدیگر پیدا کنند. وقتی یکی از والدین اعتقاد داشت باشد که فقط یک راه درست برای سوگواری وجود دارد و دیگری به دلیل متفاوت بودن شیوه ی ابراز سوگ، مورد قضاوت منفی قرار گیرد، ارتباط والدین داغ دیده ممکن است مختل شد، آن هم در زمانی که بیش از همیشه به یکدیگر نیاز دارند.
والدین داغدار اغلب احساس می کنند چیز زیادی برای فرزندان دیگر خود ندارند. ممکن است آن ها چنان در اندوه خود غرق شده باشند که متوجه اطراف نباشند و نیازهای زندان خود را پاسخ ندهند. این سبب می شود فرزندان آن ها که خواهر یا برادرشان را از دست داده اند و خود نیز نیازمند کمک هستند، تصور کنند که دیگر برای والدین خود ارزشمند نیستند.
گاه این موضوع موجب می شود آن ها از والدین خود کناره گیری کنند و یا به عکس، با سرکوب نیازها و احساسات خود برای مراقبت از والدین بیش از اندازه تلاش کنند.
در چنین شرایطی پدر و مادر به جای آن که اندوه خود را از فرزندان پنهان کنند، باید احساس خود را با آن ها در میان بگذارند و در عین حال به آنان اطمینان دهند که مانند گذشته دوست شان دارند. باید به فرزندان توجه کرد و برای شان وقت گذاشت تا احساس نکنند دیده نمی شوند و یا این که احساسات آن ها کم تر از غم و اندوه والدین اهمیت دارد.
«بدون زندگی و مرگ پسرم، من نمی توانستم آن چه اکنون هستم، باشم. این تجربه از من فردی حساس تر، روحانیِ تواناتر و مشاور هم دردتری ساخته است. اما اگر می توانستم دوباره پسرم را باز گردانم، از تمام آن چه به دست آورده ام در یک لحظه و بدون درنگ می گذشتم. اگر می توانستم انتخاب کنم، از رشد معنوی و عمیقی که به واسطه ی این تجربه به دست آمده بی هیچ تردیدی صرف نظر می کردم تا کسی باشم که 15سال پیش بودم. یک روحانی معمولی، یک مشاور بی تفاوت که به برخی یاری می رساند و قادر نبود به بعضی دیگر کمک کند و پدر یک پسر شاد و خرّم و باهوش. اما نکته این جاست که من نمی توانم انتخاب کنم.»
«وقتی که برای آدم های خوب اتفاقات بد می افتد»
هارولد کوشنر.

تجربه ی نزدیک به مرگ چیست؟

اغلب افرادی که تا مرز مرگ رفته و دوباره به زندگی بازگشته اند (مانند افرادی که به هر دلیلی دچار ایست قلبی شده اند)، تجربیاتی را شرح می دهند که به طرز حیرت انگیزی مشابه یکدیگر است. این تجربه به سن، جنس، اعتقادات مذهبی، نوع حادثه و یا بیماری بستگی ندارد. آن ها احساس می کنند از جسم خود خارج شده اند، آن را می بینند و صحبت های اطرافیان را نیز می شنوند. سپس وارد یک تونل تاریک می شوند، صدایی را در دور دست می شنوند و نوری بسیار درخشان را می بینند، با عزیزانِ درگذشته ملاقات می کنند و حسی از آرامش مطلق آنان را در بر می گیرد. آن ها برای انجام دادن یک کار ناتمام به زندگی بازمی گردند. این تجربه آرامش بخش و سرشار از عشق است. افراد احساس می کنند این تجربه واقعی است و آن را از خواب و توهم متمایز می دانند. زندگی آن ها پس از رو به رو شدن با تجربه ی نزدیک به مرگ دگرگون می شود، اغلب نگرانی های مادی را کنار می گذارند، احساس هدفمند بودن، ایمان، هم دردی با دیگران، شادی، لذّت، عشق و رهایی از ترس از مرگ به دنبال این تجربه پدید می آید.
پرستارانی که از بیماران رو به مرگ مراقبت می کنند، گزارش می دهند که آن ها اغلب حضور عزیزان در گذشته ی خود را احساس می کنند، نور بسیار درخشانی را می بینند و خود را در مکان دیگری می یابند. احساس عشق، یکی شدن با قدرتی لایزال و آرامش محض با این تجربه همراه است.

وقتی افراد به بیماری وخیمی مبتلا شوند، چه واکنشی نشان می دهند؟

خانم الیزابت کوبر راس مراحل مختلف واکنش به مرگ قریب الوقوع را شرح داده است. البته باید متذکر شد که این واکنش ها در همه ی بیماران دیده نمی شود و از نظر زمانی نیز مرز بین این مراحل مشخص و دقیق نیست و به ترتیب نیز رخ نمی دهند.

مرحله ی1: شوک و انکار

فردی که از مرگ قریب الوقوع خود باخبر می شود، اغلب دچار شوک می گردد و در بهت فرو می رود. بیماران در ابتدا تشخیص را انکار می کنند. برخی افراد از این مرحله فراتر نمی روند و آن قدر پزشکان و درمان گران متفاوت را جست وجو می کنند تا بالأخره کسی را بیابند که او هم در انکار بیماری با آن ها همراه شود. این انکار می تواند در درمان بیمار نقش منفی داشته باشد و سبب شود او درمان را رد کند و در نتیجه بر پیش آگهی بیماری و کیفیت زندگی بیمار تأثیر بگذارد.

مرحله ی2: خشم

افراد از بیماری خود خشمگین می شوند و اغلب می پرسند «چرا من باید بیمار شوم؟» به هرحال خشم، در وضعیتی که کاملاً خارج از کنترل بیمار به نظر می رسد، واکنشی طبیعی است. این خشم می تواند به سوی سرنوشت، خداوند، خود فرد یا هر عاملی که تصور می کند در بیماری او نقش دارد معطوف شود. گاهی این خشم جابه جا شده و به پزشکان، کارکنان بیمارستان و یا اطرافیان منتقل می شود.

مرحله ی3: چانه زدن

بیماران با پزشکان و حتی خداوند بر سر زندگی شان چانه می زنند. مثلاً با خود عهد می کنند که اگر بهبود یافتند، نیکوکاری کنند و به دیگران یاری برسانند.
برخی از بیماران فکر می کنند اگر صبور باشند و گله و شکایت نکنند، پزشک معالج کاری می کند که آن ها بهبودی خود را دوباره به دست آورند.

مرحله ی4: افسردگی

در این مرحله علایم بالینی افسردگی مانند کناره گیری، اختلال خواب، ناامیدی و حتی افکار خودکشی پدیدار می شود. افسردگی گاه ناشی از تأثیر بیماری بر زندگی فرد بیمار است (مانند ازدست دادن شغل، مشکلات مالی، ناامیدی، درماندگی، جدایی از دوستان و...) و یا بر اثر مرگی که به زودی فرا خواهد رسید.
انسان ها وقتی به مرگ از فاصله ای چنین نزدیک نگاه می کنند، اندوهگین می شوند. این غم و اندوه نیاز به مداخله ی درمانی ندارد، اما علایم افسردگی شدید و به ویژه افکار پایدار خودکشی حتماً به درمان نیاز دارد. فرد افسرده امیدش را از دست می دهد و امید چیزی است که بر کیفیت زندگی، وقار و شأن انسان و طولانی شدن حیات تأثیر می گذارد.
مطالعات نشان داده برخی بیماران قادرند مرگ خود را تا زمان فرا رسیدن یک واقعه ی مهم (ازدواج یا فارغ التحصیلی فرزند و...) به تأخیر اندازند.

مرحله ی 5: پذیرش

در این مرحله بیماران می پذیرند که مرگ پدیده ای همگانی است و ناگزیر فرامی رسد. پذیرش این واقعیت احساسات متفاوتی را پدید می آورد که می تواند از بی تفاوتی تا سرخوشی متغیر باشد. در بهترین حالت ممکن، افراد با احساس خود درباره ی ناگزیر بودن مرگ کنار می آیند و توان آن را می یابند که درباره ی روبه رو شدن با ناشناخته ترین پدیده ی زندگی، یعنی مرگ صحبت کنند.
افرادی که باورهای معنوی عمیقی دارند، با اندیشیدن به آن هایی که پیش تر آمده اند و آن هایی که بعدها خواهند آمد، با هراس شان از مرگ به مقابله برمی خیزند.
به جهان نیامده ایم تا سالم و کامل بمانیم
آمده ایم تا مانند درختان خزان کنیم
درختانی که از پای می افتند
و از ریشه های سترگ شان قد می افرازند
و زندگی را از سر می گیرند.
رابرت بلای

واکنش سوگ وقتی عضوی از خانواده به بیماری وخیمی دچار می شود، چگونه است؟

سوگ تنها به مرگ یا جدایی محدود نمی شود. افرادی که به بیماری علاج ناپذیری مبتلا می شوند و یا دچار معلولیت جسمی یا ذهنی می شوند و خانواده های آنان نیز با سوگ رو به رو می شوند، متأسفانه دیگران فضای سوگوارانه ی حاکم بر این افراد و خانواده ها را کم تر درک می کنند و به همین دلیل نیز آن ها کم تر مورد حمایت قرار می گیرند.
روند سوگواری گاه از شروع علایم و یا تشخیص بیماری آغاز می شود. واکنش های اولیه ی سوگ مانند خشم، ترس، انکار، اضطراب شدید و از هم گسیختگی در این مرحله که آن را پیش سوگ می گویند، نیز دیده می شود. برخی از اعضای خانواده در هنگام رو به رو شدن با این مسئله خود را کنار می کشند، از فرد بیمار دوری می کنند و یا ذهن خود را با مسائل دیگر مانند کار و تحصیل و... درگیر می سازند. آن هایی که اعتقادات محکمی دارند، دعا می کنند و از دیگران نیز می خواهند برای بیمار دعا کنند. انکار واقعیت بیماری و یا نتیجه ی محتوم آن یعنی مرگ، در هر حال پدیده ای قابل انتظار است و بسیار دیده می شود.
برای برخی از افراد تشخیص یک بیماری کشنده و وخیم به منزله ی حکم اعدام است. در این موارد روند سوگواری از همان زمان تشخیص آغاز می شود. برای برخی دیگر این گونه نیست و این افراد به منابع دیگر روی می آورند و به متخصصان مختلف مراجعه می کنند. وقتی از درمان های طبی ناامید می شوند، به جست وجوی درمان های غیرطبی می روند. تلاش می کنند اطلاعات بیش تری به دست آورند و دنبال راهی برای بهبودی می گردند.
در مرحله ی بعد خانواده مسئولیت مراقبت از بیمار را ساماندهی می کند. با داروها، شیوه های درمان و اصطلاحات پزشکی آشنایی می یابد و زندگی روزمره ی خود را بر اساس نیازهای جدید نظم می بخشد. در این مرحله ممکن است از برخی اعضای خانواده (مانند افراد مسن و یا کودکان) غفلت کنیم. به ویژه در زمانی که یک کودک بیمار در خانه وجود دارد، ممکن است والدین نتوانند به نیازهای سایر فرزندان توجه نشان دهند و آن ها نیز به این دلیل که نمی خواهند بار بیش تری بر دوش والدین خود که به اندازه ی کافی درگیر مراقبت از فرزند بیمار هستند، تحمیل کنند، از خواسته های خود چشم می پوشند.
به دلیل سطح بالای استرس و اضطراب در خانواده، در این شرایط احتمال دارد تعارضات خانوادگی تشدید شود. بهتر است خانواده ها در صورت امکان در زمینه ی کارهای روزمره از منابع خارج از خانه کمک بگیرند.
در مرحله ی آخر انکار واقعیت تقریباً جای خود را به پذیرش داده، حالا دیگر به جای «اگر او بمیرد» با «وقتی او بمیرد» سر و کار داریم. در این مرحله نیز گاهی تعارضاتی که موقتاً کنار گذاشته شده، بالا می گیرد. اعضای خانواده باید بتوانند از فرصت باقیمانده استفاده کنند، مسائل نیمه تمامی را که در رابطه ی آن ها با بیمار وجود دارد، به سرانجام برسانند و از این فرصت برای طلب بخشش و یا بخشیدن، ابراز احساسات بازگو نشده و سپاس گزاری سود ببرند.

فردی که با بیماری وخیم و کشنده ای رو به رو است، حق دارد:

- از واقعیت بیماری، پیش آگهی آن و شیوه های درمان تا آن جا که ممکن است اطلاع داشته باشد.
- دردش تسکین یابد و امیدوار باشد کیفیت زندگی او تا حدّی که با شرایط بیماری سازگاری دارد، حفظ شود.
- در تصمیم گیری برای کارهایی که باید انجام شود، درمان های پیشنهادی، شیوه ی مراقبت و... نقش داشته باشد.
- هر وقت آمادگی پیدا کرد در مورد مرگ حرف بزند. بسیاری از بیماران برای این که اعضای خانواده را از آشفتگی و اندوه حفظ کنند، درباره ی احساسات، ترس ها و آن چه دوست دارند پس از مرگ شان انجام شود، صحبتی به میان نمی آورند. باید برای بیمار فضایی فراهم شود تا به راحتی احساسات خود را بیان کند و کارهای نیمه تمام خود را به پایان برساند.

مهم ترین توصیه به فردی که عزیزی را از دست داده، چه می تواند باشد؟

با احساسات خود، هر چه که هست، راحت باشید.
بپذیرید حس هایی مانند خشم و احساس گناه وجود دارد و این نشانه ای از بی مهری و خطاکاری نیست.
درد و اندوه شما را رها نخواهد کرد، مگر آن که بازگو شود.
داستان زندگی و مرگِ آن که دوستش دارید را دوباره و دوباره بازگو کنید، تا از میان آن چه در آغاز آشفته و بی معنا و مبهم است، معنای تازه ای خلق شود، معنایی که روند سوگ بدون دست یابی به آن ناتمام خواهد ماند.
با سوگ باید مستقیم و صریح روبه رو شد، چشم در چشم، و تیرهای درد و اندوهی را که به سوی ما رها می کند، پذیرا شد، هیچ پناهگاهی در زمین وجود ندارد که سپری باشد در برابر تیرهای مرگ.
از یادآوری خاطرات، نگاه کردن به عکس ها، آوردن نام او و از یاد نبردنش در مناسبت های مختلف نهراسید، چرا که مرگ واقعی انسان زمانی فرا می رسد که از یاد رفته باشد.
من اگر در این جا سعی می کنم او را توصیف کنم، برای این است که فراموشش نکنم. جای تأسف است که دوست فراموش شود.
«شازده کوچولو»، آنتوان دو سنت اگزوپری.

کلام آخر

به هر حال، زندگی انسان از یک سو با عشق و دوست داشتن همراه است و از سوی دیگر با جدایی و فقدان. ما تلاش می کنیم این واقعیت را نادیده بگیریم و از آن دوری کنیم، اما هر چیزی که داریم و به آن دل بسته ایم، از دست دادنی است.
گر چه این حقیقتی تلخ است، اما سوگ بهایی است که برای عشق می پردازیم. به قول تنیسون:
دوست داشتن و از دست دادن؛ بهتر از هرگز دوست نداشتن است.
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد